بانگ زدن که در فرهنگهای لغت به صورت مصدری مرکب تعریف شده است، اساساً به معنای ایجاد صدای بلند و رسا اطلاق میشود. این عمل میتواند اشکال مختلفی به خود بگیرد؛ از فریاد کردن و فریاد زدن گرفته تا بانگ برآوردن و آواز کردن. در برخی تعابیر، همانگونه که در منابعی چون ناظمالاطباء ذکر شده، این اصطلاح ناظر بر حالتی خاص است که در آن فرد از سر شدت، غضب یا برای جلب توجه قاطع، صدا از خود بروز میدهد. بنابراین، دایره معنایی آن از یک ندای ساده فراتر رفته و بُعدی از فوریت، شدت یا الزام را در بر میگیرد.
به طور معمول، بانگ زدن شامل صدا زدن و داد زدن نیز میشود که هر دو بیانگر برآوردن صوت با آهنگ و شدت مشخص برای مخاطب خاص هستند. همچنین، استعمال این فعل در مفهوم آواز دادن یا آوا دردادن نشان میدهد که این عمل ماهیتی ارتباطی دارد، چه برای فراخواندن، چه برای هشدار دادن. تشر زدن که از مترادفهای ذکر شده است، بُعد تنبیهی و قاطعانه این عمل را برجسته میسازد، جایی که صدا حامل لحنی آمرانه یا توبیخی است.
در نهایت، بانگ زدن یک عمل بیانی با پتانسیل بالای انتقال احساس است که از یک فراخوان ساده تا یک فریاد پرخاشگرانه را در بر میگیرد. ساختار فعلی بانگ زدن به وضوح نشاندهندهٔ یک کنش مستمر یا کاملشده در لحظه است. در زبان فارسی معیار و رسمی، استفاده از این تعابیر باید با توجه به بافتار متن صورت پذیرد؛ بهگونهای که شدت و هدف گوینده، اعم از درخواست توجه، ابراز خشم، یا اعلام یک خبر مهم، به درستی منتقل شود و از نظر قواعد نگارشی، فواصل و نیمفاصلهها به دقت رعایت گردند تا خوانش متن روان و اصولی باشد.
بانگ زدن. [ زَ دَ ] ( مص مرکب ) فریاد کردن. فریاد زدن. بانگ برآوردن. آواز کردن کسی را از روی سختی و غضب. ( ناظم الاطباء ). صدا زدن و داد زدن. ( فرهنگ نظام ). آواز دادن. آوا دردادن. تشر زدن. ( فرهنگ نظام ):
مزن بر کم آزار بانگ بلند
چو خواهی که بختت بود یارمند.فردوسی.زدی بانگ کای نامداران جنگ
هرآنکس که دارد دل و نام و ننگ.فردوسی.منادی گری را بفرمود شاه
که شو بانگ زن پیش این بارگاه.فردوسی.بوالقاسم پسرش بانگ برغلامان زد. ( تاریخ بیهقی ). قاید بانگ بر او زد و دست به قراچولی کرد. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 324 ). بوسهل این مقدار بامام میگفت که آلتونتاش رایگان از دست بشد به شبورقان، من بانگی بر وی زدم. ( همان کتاب ص 323 ). بانگ زد دانیال راکه بیرون آی. ( مجمل التواریخ والقصص ).
بأست ار بانگ برزمانه زند
گرگ را سیرت شبان باشد.انوری.صاحب ستران همه بانگ بر ایشان زدند
کاین حرم کبریاست بار بود تنگ یاب.خاقانی.یکی بانگ زد روبه حیله ساز
که بند از دهان سگان کرد باز.نظامی.بانگ برین دور جگرتاب زن
سنگ برین شیشه خوناب زن.نظامی.دگر ره بانگ زد بر خود بتندی
که با دولت نشاید کردکندی.نظامی.بانگ زد آن شه که ای باد صبا
پشه افغان کرد از ظلمت بیا.مولوی.خواست تا او سجده آرد پیش بت
بانگ زد آن طفل کانی لم امت.مولوی.مزن بانگ با شیرمردان درشت
چو باکودکان برنیایی به مشت.سعدی ( بوستان ).وقتی به غرور جوانی بانگ برمادر زدم. ( گلستان ).
قدم زنند بزرگان دین و دم نزنند
که از میان تهی بانگ میزند خشخاش.سعدی ( طیبات ).اجلاب؛ بانگ برچیزی زدن. ( منتهی الارب ). || کنایه از راندن و دور کردن کسی را از پیش باشد. ( آنندراج ) ( برهان قاطع ). کنایه از راندن و نگاه داشتن کسی را برجای خود که تعدی نکند. ( انجمن آرای ناصری ). راندن و دور کردن کسی را ازپیش. ( ناظم الاطباء ). || کنایه از باز داشتن و نگاه داشتن چیزی. ( آنندراج ) ( برهان قاطع ).
- بانگ بر ابلق زدن؛ فریاد کردن بر عدم مساعدت بخت. ( ناظم الاطباء ). یعنی زمانه و روزگاررا زجر کند و آزار دهد.
(زَ دَ ) (مص ل. ) فریاد زدن، آواز بلند برآوردن.
( مصدر ) ۱ - فریاد زدن آواز بلند بر آوردن. ۲ - باز داشتن چیزی نگاهداشتن. یا بانگ زدن بر کسی. راندن وی دور کردن او از پیش.
فریاد زدن، آواز بلند برآوردن.