سوزانیدن

لغت نامه دهخدا

سوزانیدن. [ دَ ] ( مص ) آتش زدن. ( ناظم الاطباء ). سوزاندن:
گر زآنکه ببخشایی فصل است بر اصحابت
ور زآنکه بسوزانی حکم است بر املاکت.سعدی.منازل و باغات و بساتین ایشان را بسوزانید. ( تاریخ قم ص 163 ).
|| بخار کردن. نابود کردن: بفرمود تا شیره انگور صد من بیاوردندو دویست من آب برنهادند و می جوشانیدند تا دو ثلث بسوزانیدند؛ بنهادند سه روز برسید شرابی خوش بوی نافع. ( راحة الصدور راوندی ). || در آتش نهادن. || سوختن فرمودن. ( ناظم الاطباء ). || گزیدن تندی سرکه و فلفل و مانند آن زبان و دهان را. ( یادداشت بخط مؤلف ).

فرهنگ فارسی

( مصدر ) آتش زدن سوختن.
آتش زدن بخار کردن نابود کردن در آتش نهادن

جمله سازی با سوزانیدن

💡 طبعت ای آتش چو سوزانیدنیست تا نسوزانی تو چیزی چاره نیست

💡 یک نظر از تو ز من جان باختن از تو سوزانیدن از من ساختن

💡 قصه ی نمرود و ابراهیم بود شرح سوزانیدن و تسلیم بود

💡 یکی از جنایات ننگ‌آور طرفداران قشری آئین مسیح می‌توان به آتش سوزانیدن بروتو رادر فوریه ۱۶۰۰ میلادی ذکر کرد.