تحامل. [ ت َ م ُ ] ( ع مص ) تحامل در امر و به امر؛ بخود گرفتن کار را بمشقت. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ) ( از قطر المحیط ): عوام از تحامل فضول در ابواب تعامل دست بداشتند. ( ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 439 ). || تحامل برکسی؛ چسبیدن در خصومت و آنچه بدان ماند. ( زوزنی ). کار فرمودن کسی را فوق طاقت وی و ستم کردن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). ستم و جور و بیعدالتی کردن بر کسی و واداشتن او را به کاری که توانائی آنرا نداشته باشد. ( از اقرب الموارد ) ( از قطر المحیط ). بار کردن بر کسی آنچه توانایی او را ندارد. ( شرح قاموس ). || تحامل زمان از کسی؛ اعراض کردن زمان از وی و ربودن مال وی. ( اقرب الموارد ). || تحامل به کسی؛ روی آوردن به وی به دولتی. || گران رفتن شیخ در رفتار خود. || چیزی را بمشقت بر نفس خود تحمیل کردن. ( اقرب الموارد ) ( قطر المحیط ). || بخود گرفتن بار را به اجرت: انطلق احدنا الی السوق فتحامل. ( از اقرب الموارد ). || ( اِمص، اِ ) مشقت. سختی:
قَدّم چون تیر بود و چفته کمان کرد
تیر مرا، تیر و دی برنج و تحامل.ناصرخسرو ( دیوان ص 258 ).
(تَ مُ ) [ ع. ] (مص ل. ) ۱ - رنج کار سختی را پذیرفتن. ۲ - بیش از توان کسی از او کار کشیدن. ۳ - مشقت، رنج.
۱. با مشقت و سختی امری را بر عهده گرفتن.
۲. کینه در دل گرفتن.
۳. بیش از طاقت کسی کاری بر او تحمیل کردن.
۱- ( مصدر ) حمل کردن عصیان بر خصم. ۲- کی را بر کاری دور از طاقت وا داشتن.
رنج کار سختی را پذیرفتن.
بیش از توان کسی از او کار کشیدن.
مشقت، رن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 قدم چون تیر بود چفته کمان کرد تیر مرا تیر و دی به رنج و تحامل
💡 شتر گفت: شنیدم که مردی تنها براهی میرفت، در طریقِ مقصد هیچ رفیقی جز توفیق سیرت نیکو و اعتقادِ صافی که داشت، نداشت و دفعِ اذایِ قاصدان را هیچ سلاح جز دعا و اخلاص با او نبود. گرگی ناگاه پیشِ چشم او آمد. اتّفاقاً درختی آنجا بود، بر آن درخت رفت، نگاه کرد، بر شاخِ درخت ماری خفته دید؛ اندیشید که اگر از اینجا بانگی زنم، این فتنه از خواب بیدار گردد و درمن آویزد و اگر فرو روم، مقامِ مقاومت گرگ ندارم؛ بحمدالله درختِ ایمان قویست. دست در شاخِ توکّل زنم و بمیوهٔ قناعت که ازو میچینم. روزگار بسر میبرم، ع، تا خود چه شود عاقبتِ کار آخر. وَ اَکثَرُ اَسبَابِ النَّجَاحِ مَعَ الیَأسِ. چون این اندیشه بر خود گماشت، ناگاه برزگری از دشت درآمد. چوبدستی که سرکوفتِ ماران گرزه و گرگانِ ستنبه را شایستی در دست؛ گرگ از نهیبِ او روی بگریز نهاد. مرد فرود آمد و سجدهٔ شکر بگزارد و روی براه آورد. و این فسانه از بهر آن گفتم که دانی که با نرم و درشتِ عوارضِ ایّام ساختن و دل بر دادهٔ تقدیر نهادن هر آینه مؤدّی بمقصود باشد و با خادم و مخدوم بهر نیک و بد سازگار بودن و در پایهٔ زیرین مساهلت نشستن و بمنزلِ تحامل فرود آمدن و برفق و تحمّل سفینهٔ صحبت را بکنار آوردن عاقبتی حمید و خاتمتی مفید دارد.