لغت نامه دهخدا
اشداق. [ اَ ] ( ع اِ ) ج ِ شِدْق، بمعنی کنج دهان از جانب باطن رخسار و هر دو جانب رودبار و هر دو کناره آن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ): از سر شوق سعادت و حرص شهادت به اشداق آن مخاوف وافواه آن نتایف رفت. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 408 ).
اشداق. [ اَ ] ( ع اِ ) ج ِ شِدْق، بمعنی کنج دهان از جانب باطن رخسار و هر دو جانب رودبار و هر دو کناره آن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ): از سر شوق سعادت و حرص شهادت به اشداق آن مخاوف وافواه آن نتایف رفت. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 408 ).
= شدق
مترادف اشتیاق زبان فارسی به گویش بهاری. گِئون نَه اِشداقِ نَن یِیرِه چه با اشتیاق میخورد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 عندلیبی تو و حساد تو مشتی وزغند کز پی نقنقه پر باد نمایند اشداق