سایح

لغت نامه دهخدا

سایح. [ ی ِ ] ( ع ص ) رجوع به سائح شود.

فرهنگ معین

(یِ ) [ ع. سائح ] (اِفا. ) سیاحت کننده، جهانگرد.

جمله سازی با سایح

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ابومحمد مرتعش، جعفر خلدی، ابوبکر محمدبن داودالدقی، احمدبن محمدالسایح

💡 یکی لوحیست دل لایح در آن دریای خون سایح شود غازی ز بعد آنک صد باره شهید آید

💡 کی شنود این بانگ را بی‌گوش ظاهر دم به دم تایبون العابدون الحامدون السایحون

💡 دلا برو بر یار و مباش بسته خویش که سایح و سبک و چابک و جریدستی

💡 شیخ الاسلام گفت: که بوالفرج ورثانی٭ گوید: کی ابوالقاسم سایح جائی نشسته بود در مهمانی با قومی، گویندهٔ برخواند:

💡 بوالقاسم سایح دست راست برآورد بانگی بکرد و بیفتاد، بپاسیدند برفته بود رحمه اللّه.