رمام

لغت نامه دهخدا

رمام. [ رِ ] ( ع ص، اِ ) ج ِ رَمیم. ( دهار ). || ج ِ رِمّة. ( از اقرب الموارد ). || حبل رمام؛ رسن پوسیده. ( منتهی الارب ) ( المنجد ). رسن کهنه و پوسیده. ( آنندراج ). || ج ِ رِمّة. استخوانهای پوسیده. ( از اقرب الموارد ) ( آنندراج ). || مورچه پردار و کرمک چوبخوار. ( از منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( اقرب الموارد ). رجوع به رمیم و رِمّة شود.
رمام. [ رُ ] ( ع ص، اِ ) پوسیده. ( المنجد ). || استخوان پوسیده. ( اقرب الموارد ) ( المنجد ). رمیم.

فرهنگ معین

(رِ ) [ ع. ] (اِ. )جِ رمه، استخوان های پوسیده.

فرهنگ فارسی

( اسم ) جمع رمه استخواهای پوسیده.
پوسیده استخوان پوسیده

ویکی واژه

جِ رمه؛ استخوان‌های پوسیده.

جمله سازی با رمام

💡 به فرفره به مشاق و به کعب و سرمامک به خرد چاهک و چوگان و گوی در طبطاب

💡 فوا، جگر بود انفینی، بیش و پ، اندک کثیر انفینمان، فیرمامان شمار فلک

💡 کودکی در دامن مهرش بخواب سه ولد با چارمام و هفت باب

💡 جامه صوف بقبرم زچه پوشی فردا که زسرمام کنون لرزه براندام افتاد

💡 بسکه فرومایه است دشمن همسایه است جهل ورا دایه است فتنه و شرمام و باب