دانشومند

لغت نامه دهخدا

دانشومند. [ ن ِ م َ ] ( ص مرکب ) دانشمند و حکیم و بسیاردان. ( برهان ). دانشمند. حکیم و دانا و بسیاردان و دانشمند. ( ناظم الاطباء ):
بود دانشومند و هم پهلوان
نبیند کسی پیر ازینسان جوان.فردوسی.گر ایدون که زینسان بود پادشا
به از دانشومند ناپارسا.فردوسی.دگر دانشومندکو از بزه
بترسد چو چیزی بود بامزه.فردوسی.بشد دانشومند نزدیک شاه
سخن گفت از پهلوان سپاه.فردوسی.|| ابوریحان بیرونی این کلمه را به معنی فقیه آورده است. و در اصطلاح قدما، دانشمند نیز باین معنی بوده است چنانکه ذیل کلمه دانشمند شواهدی از آن بنقل افتاد: ولیکن دانشومندان اندر شاخهاء فقه روز از سپیده دمیدن دارند. ( التفهیم ص 69 ).

فرهنگ معین

(نِ مَ ) (ص مر. ) دانشمند، عالم، دانا، دانشور.

فرهنگ عمید

۱. دانشمند: بشد دانشومند نزدیک شاه / سخن گفت از پهلوان سپاه (فردوسی۲: ۴۶۶ ).
۲. فقیه.

فرهنگ فارسی

( صفت ) دانشمند عالم دانا دانشور

ویکی واژه

دانشمند، عالم، دانا، دانشور.

جمله سازی با دانشومند

💡 گر ایدون که زین سان بود پادشا به از دانشومند ناپارسا

💡 علوی بود و دانشومندی حیز مردی ولی خردمندی

💡 بود دانشومند و زاهد به نام بکوشد ازین تا که آید به کام

💡 بدیشان بود دانشومند خوار درخت خردشان نیاید به بار

💡 دانشومند دل تهی علفی از پی نفس حرف شد صحفی

دول یعنی چه؟
دول یعنی چه؟
کاباره یعنی چه؟
کاباره یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز