خمانیدن
مترادفها
خم شدن، کج شدن
متضادها
راست کردن، مستقیم کردن
لغت نامه دهخدا
خمانیدن. [ خ َ دَ ] ( مص ) کج کردن. خم کردن. پیچیدن. پیچانیدن. ( ناظم الاطباء ). دوتا کردن. دوتاه کردن. منحنی کردن. کوژ کردن. دولا کردن. خم دادن. خم کردن. چون کمانی کج کردن. تعویج. چون: خمانیدن چوب. خمانیدن پشت کسی را. خمانیدن سقف را با بارهای گران. ( یادداشت بخط مؤلف ). تفرقع؛ بانگ آمدن از انگشتان بخمانیدن. ( منتهی الارب ). قعش؛ خمانیدن سر چوب بسوی خویش. ( منتهی الارب ). || کج کردن. تاب دادن. ( ناظم الاطباء ). || تقلید کردن گفتگو و حرکات و سکنات مردم را بطریق مسخرگی. ( از ناظم الاطباء ).
- بازخمانیدن کس را؛ بازگردانیدن کسی را و چون او گفتن و چون او کردن استهزاء و ریشخنده را. او را برآوردن نیز گویند و امروز تقلید کسی یا ادای کسی را درآوردن گویند و نیز شکلک ساختن. ( یادداشت بخط مؤلف ):
چون بوزنه ای کو بکسی بازخماند.طیان ( از فرهنگ اسدی نخجوانی ).- خمانیدن به کسی؛ شکلک ساختن بدو. ادای او را درآوردن. ( یادداشت بخط مؤلف ).
فرهنگ معین
(خَ دَ ) (مص م. ) خم کردن، کج گردانیدن.
فرهنگ عمید
= خماندن
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - خم کردن کج گردانیدن. ۲ - تقلید کردن گفتگو و حرکات و سکنات مردم بطریق مسخرگی.
ویکی واژه
خم کردن، کج گردانیدن.
جمله سازی با خمانیدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 شاخههای درخت در اثر وزش بادهای شدید و تند، به شدت به سمت پایین خمانیده بودند و گویی میخواستند با زمین تماس پیدا کنند و در آن فرو روند.
💡 در برخی از آثار هنری کلاسیک، میتوان قوسهای زیبایی را دید که در آن خطوط به شکلی ظریف خمانیده شدهاند تا حس حرکت و پویایی را منتقل کنند.
💡 ستونهای قدیمی این بنای تاریخی، با وجود گذشت قرنها، همچنان با آن حالت کمی خمانیده و شکوه خود را به نمایش میگذارند که بسیار خیرهکننده است.