حالق. [ ل ِ ] ( ع ص، اِ ) نعت فاعلی از حلق. سترنده موی. سرتراش. آرایشگر سر و صورت. سلمانی. ج، حَلَقة. || پر و مملو. || بَدْیُمْن. ( منتهی الارب ). مشئوم. || پستان پرشیر. ج، حُلَّق، حوالق. ( مهذب الاسماء ) ( منتهی الارب ). || تاک بررفته بردرخت. || کوه بلند. ( منتهی الارب ). جبل مرتفع. جای بلند: جاء من حالق؛ ای من مکان مشرف. لاتفعل کذا امک حالق؛ نفرینی است؛ یعنی چنین مکن مادرت تراگم کناد، و در گم شدن تو موی سر برکناد و بستراد.
(لِ ) [ ع. ] (اِفا. ) ماده و دوایی که زایل کننده و سترندة موی باشد مانند زرنیخ و نوره و سفید آب و خاکستر و غیره، حلاق.
۱. زایل کننده و سترندۀ موی، سرتراش.
۲. (اسم ) دارویی که موی بدن را زایل کند، مانند زرنیخ و نوره.
۳. (اسم ) کوه بسیاربلند که گیاهی در آن نباشد.
( اسم ) ماده و دوایی که زایل کننده و سترند. موی باشد مانند زرنیخ و نوره و سفید آب و خاکستر و غیره حلاق.
ماده و دوایی که زایل کننده و سترندة موی باشد مانند زرنیخ و نوره و سفید آب و خاکستر و غیره، حلا
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 رضیت بما قسم الله لی و فوضت امری الی حالقی
💡 و عن ابی الدرداء قال قال رسول اللَّه (ص): الا اخبرکم بما هو افضل من کثیر من الصیام: اصلاح ذات البین و ایاکم و البغضة فانما هی الحالقة
💡 قال ابو الدرداء لا اقول حالقة الشعر و لکن حالقة الدین و قال (ص) کل الکذب یکتب علی ابن آدم الا ثلثا: رجل کذب امراته لیرضیها عنه و رجل یحدث بین امرأین مسلمین لیصلح بینهما و رجل کذب فی خدعة حرب.