تنصیف. [ ت َ ] ( ع مص ) به دو نیم کردن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ) ( دهار ) ( از منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). دونیم کردن چیزی را و از هم نصف نصف کردن. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ). نزد محاسبان عبارت است از بیرون ساختن نیمی از عدد را... ( از کشاف اصطلاحات الفنون ). مناصفه و دونیمه کردن چیزی. ( ناظم الاطباء ). || سرپوش ( سرپوشه یا سرپوشنه ) بر سر افکندن. ( زوزنی ) ( از تاج المصادر بیهقی ). خمار پوشانیدن دختر را. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). || دوموی گردیدن سر یا ریش. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). نیمی از موی سر یا ریش سپید شدن و نیمی دیگر سیاه ماندن. ( از اقرب الموارد ). || سرخ شدن بعض غوره خرما و سبز ماندن بعض دیگر. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).
(تَ ) [ ع. ] (مص م. ) دو نیمه شدن.
۱. (ریاضی ) نصف کردن، دونیم کردن چیزی.
۲. به نیمۀ چیزی رسیدن.
نصف کردن، دونیم کردن چیزی، به نیمه چیزی رسیدن
( مصدر ) نصف کردن دو نیمه کردن. جمع: تنصیفات.
دو نیمه شدن.
💡 یکی که نه تضعیفش روا و نه تنصیف فزون نگیرد و نقصا نیی ز روی شمار
💡 پس معلوم شد که احتیاج به عدالت که اکمل فضایل آنست در باب محافظت نظام نوع از جهت فقدان محبت است، چه اگر محبت میان اشخاص حاصل بودی به انصاف و انتصاف احتیاج نیفتادی. و از روی لغت خود انصاف مشتق از نصف بود یعنی منصف متنازع فیه « را » با صاحب خود مناصفه کند، و تنصیف از لواحق تکثر باشد و محبت از اسباب اتحاد، پس بدین وجوه فضیلت محبت بر عدالت معلوم شد.
💡 خمس و ثلث زوج و فردی را که ثلث خمس او بی شک از حد عدد بیرون شود تنصیف کن
💡 دست خون آمد در هفدهمین خصل حریف نیمه ای قطع شد و نیمه دیگر تنصیف
💡 از اینجاست که بار تکلیف در حق او بحد تنصیف باز می آید که صلوة المسافر مثنی بدان ای جوان هوشیار گرم رفتار که همه موجودات را که آفریدند در مقری آفریدند الا آدمی را که در ممری آفریدند، کن فی الدنیا کانک غریب او کعابر سبیل.