تنسق

مترادف‌ها

هماهنگی، نظم، ترتیب

لغت نامه دهخدا

تنسق. [ ت َ س ُ ] ( مغولی،اِ ) تنسوق. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ):
گذر کرد بر خاطرم بارها
وز آن بود بر خاطرم بارها
که ازبهر فرزند فرخنده فال
برون آورم تنسقی حسب حال
که دستور خوانند آن را بنام
اگر بخت دستور باشد مدام.نزاری قهستانی ( دستورنامه از یادداشت بخط مرحوم دهخدا ).رجوع به تنسوق شود.
تنسق. [ ت َ ن َس ْ س ُ ] ( ع مص ) تناسق. ( منتهی الارب ). با یکدیگر منتظم و آراسته شدن. ( ناظم الاطباء ): تنسقت الاشیاء و تناسقت و انتسقت؛ انتظم بعضها الی بعض. ( اقرب الموارد ).

فرهنگ معین

(تَ سُ ) (اِ. ) معربِ تنسخ، هر چیز گرانبها و نفیس.

فرهنگ عمید

با یکدیگر منتظم و آراسته شدن، نظم وترتیب و هماهنگی یافتن.
= تنسخ

فرهنگ فارسی

( اسم ) هر چیز نفیس تحف. نایاب.
تناسق ٠ با یکدیگر منتظم و آراسته شدن ٠

ویکی واژه

معربِ تنسخ، هر چیز گرانبها و نفیس.

جمله سازی با تنسق

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 این گدا مردم نوخاسته بی‌زحمت و رنج قفل بر گنج پر از تنسق و تنخواه زدند

💡 که از بهر فرزند فرخنده فال برون آورم تنسقی حسب حال

💡 برای اجرای موفقیت‌آمیز و بدون نقص این پروژه بزرگ، نیاز به تنسق دقیق بین تمام بخش‌ها و تیم‌های مختلف همکاری وجود دارد.

💡 نویسنده با رعایت تنسق و نظم بسیار زیاد در روایت داستان، توانست خواننده را از ابتدا تا انتها با خود همراه و مجذوب کند.

💡 مدیریت شهری باید بر روی ایجاد تنسق میان ساخت‌وسازهای جدید و بافت قدیمی و تاریخی شهر تمرکز بسیار ویژه‌ای داشته باشد.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران