افسون دمیدن

لغت نامه دهخدا

افسون دمیدن. [ اَ دَ دَ ] ( مص مرکب ) دمیدن کلمات عزایم و سحر:
لب روزگار از غایت صدق
فسون مهر بر رویش دمیده.نصیر همدانی ( ازارمغان آصفی ).بسکه بر من چشم او افسون سودا میدمد
جای ناخن حلقه زنجیرم از پا میدمد.محمدقلی سلیم ( از آنندراج ).

فرهنگ معین

( ~. دَ دَ )(مص ل. ) سحر گفتن، جادو کردن.

فرهنگ فارسی

دمیدن کلمات عزایم و سحر

ویکی واژه

سحر گفتن، جادو کردن.

جمله سازی با افسون دمیدن

💡 چون ربشه در این باغ به افسون دمیدن سر بر نکشی تا نخوری پای دویدن

💡 چو شد نزدیک از آن افسون دمیدن هلاک مرغ دام از بس طپیدن

💡 جنونم محتشم دیدی دم از افسون ببند اکنون که من عاقل نخواهم شد ازین افسون دمیدن‌ها