لغت نامه دهخدا
استمزاج. [ اِ ت ِ ] ( ع مص ) مزاج دانی کردن. ( وطواط ) ( غیاث ).
- استمزاج کردن؛ زمینه بدست آوردن. استفسارکردن.
استمزاج. [ اِ ت ِ ] ( ع مص ) مزاج دانی کردن. ( وطواط ) ( غیاث ).
- استمزاج کردن؛ زمینه بدست آوردن. استفسارکردن.
صحبت کردن با کسی برای شناختن میل و خواهش او، رٲی و عقیده و ارادۀ کسی را در امری جویا شدن.
مزاج دانی کردن، باکسی صحبت کردن برای شناختن میل وخواهش او، رای وعقیده واراده کسی رادرامری جویاشدن
( مصدر ) از چگونگی مزاج آگاهی بدست آوردن مزاج دانی کردن.
💡 زاد تا مادرت، طبیب قضا؛ از مزاج تو خواست استمزاج
💡 چه مزاجی که فتد لرزه بر اعضای طبیب گر نهد دست به نبضم ز پی استمزاج
💡 طبع در پوست نمیگنجد ازین ذوق که تو میکنی مغز معانی ز سخن استمزاج