لغت نامه دهخدا
کمال الدین. [ ک َ لُدْدی ] ( اِخ ) رجوع به اجل کمال الدین ( سید... ) شود.
کمال الدین. [ ک َ لُدْ دی ] ( اِخ ) رجوع به دمیری شود.
کمال الدین. [ ک َ لُدْ دی ] ( اِخ ) ابن الزملکانی ، محمدبن علی انصاری سماکی ملقب به جمال الاسلام از مشاهیر ادبا و فقهای شافعیه بود و در بیست و پنج سالگی به فتوی دادن آغاز کرد و امور خزانه و بیت المال ملوک شام بدو مفوض بود و مدتی قاضی القضات حلب گردید و سپس به قضای شام منصوب شد. اشعار و منشآت و رسائل بسیاری بدو منسوب است. وی به سال 727 در بلبیس درگذشت. ( از ریحانة الادب ج 3 ص 387 و 386 ). و رجوع به فوات الوفیات ج 2 ص 250 شود.
کمال الدین. [ ک َ لُدْ دی ] ( اِخ ) ابوالبرکات عبدالرحمن بن محمدبن ابی الوفا معروف به ابن انباری نحوی. رجوع به انباری شود.
کمال الدین. [ ک َ لُدْ دی ]( اِخ ) ابوالحسن علی بن عیسی بن فرج بن صالح ربعی شیرازی. رجوع به ابوالحسن علی... و ابوالحسن فارسی شود.
کمال الدین. [ ک َ لُدْ دی ] ( اِخ ) ابوالعطاء محمودبن علی بن محمود کرمانی ، متخلص به خواجو. رجوع به خواجوی کرمانی شود.
کمال الدین. [ ک َ لُدْ دی ] ( اِخ ) ابوالغنایم عبدالرزاق بن ابی الفضایل جمال الدین کاشانی. از عرفای بزرگ عهد سلطان ابوسعید بهادرخان و از معاصران علاءالدوله سمنانی بود که این دو عارف بزرگ در بعضی مباحث عرفانی با یکدیگر مباحثه و مکاتبه کرده اند. او را سه کتاب عرفانی معتبر است که هر سه به عربی نوشته شده است و عبارتند از: 1- شرح فصوص الحکم ابن العربی ، 2 - شرح منازل السائرین خواجه عبداﷲ انصاری ، 3 - اصطلاحات الصوفیه ، که کتاب نفیسی است در شرح اصطلاحات معمول بین عرفا و متصوفه. ( از تاریخ مغول ص 509 ).
کمال الدین. [ ک َ لُدْ دی ] ( اِخ ) ابوالفتح بنداربن ابونصر خاطری رازی. رجوع به بندار شود.
کمال الدین. [ ک َ لُدْ دی ] ( اِخ ) ابوالوفاء شیرازی. رجوع به ابوالوفاء کمال الدین و تاریخ عصر حافظ تألیف غنی ص 349 شود.
کمال الدین. [ ک َ لُدْ دی ] ( اِخ ) ابوحفص عمربن احمدبن هبةاﷲ حلبی ( 586 - 660 ) فقیه و محدث. و رجوع به ابن العدیم و عمربن احمدبن هبةاﷲ شود.