لغت نامه دهخدا
برکان. [ ب َ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان رودبال بخش داراب شهرستان فسا. سکنه آن 484 تن. ( از فرهنگجغرافیایی ایران ج 7 ).
برکان. [ ب َرْ رَ / ب َ رَ ] ( ع اِ ) برکانی. برنکانی. گلیم سیاه. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). ج ، برانک. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ). این کلمه در بیتی از مسعودسعد دیده میشودو در فرهنگهای فارسی معنیی برای آن نیافتیم ، در تاج العروس می گوید قال الفراء یقال الکساء الاسود برکان و لایقال برنکان بنقله الازهری فی التهذیب :
از فراوان مکارم تو رسید
کسوت من به اطلس و برکان.
ولی کساء أسود دراین جا معنی نمی دهد چه کساء گلیم گونه ایست و با اطلس تناسبی ندارد خاصه در مقام شکر نعمت مگر اینکه در این شعر غلطی باشد مثلاً اصلش این باشد:
... کسوت من به اطلس از برکان. ( یادداشت مؤلف ).
برکان. [ ب ِ ] ( ع اِ ) درختی است یا درخت شورمزه یا هر نبات که ساقش دراز نباشد، یا گیاهی است که در نجد روید یا گیاه ریزه. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). برکانة یکی. ( آنندراج ) ( منتهی الارب ).
برکان. [ ب ُ ] ( ع اِ ) ج ِ بُرکة. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). رجوع به برکة شود.
برکان. [ ب ُ ] ( معرب ، اِ ) کوه آتش فشان. مأخوذ از کلمه یونانی ( ؟ ) ولکانوس ، خدای آتش. ( از یادداشت مؤلف ). جبل النار: و فی هذه الجزیرة [ سرندیب ] جبل عال یذهب فی السماء... و هو برکان یقذف النار. ( معجم البلدان ). و ظهر لنا اذا ذاک الجبل الذی کان فیه البرکان و هو جبل عظیم فی [ بر صقلیة ] مصعد فی جو السماء قد کساه الثلج. ( ابن جبیر ).