لغت نامه دهخدا
بدرالدین. [ ب َ رُدْ دی ] ( اِخ ) مؤلف فرهنگ زفان گویا و جهان پویا مشهور به هفت بخشی است. این فرهنگ از جمله مآخذ فرهنگ جهانگیری بوده است. ( از فهرست کتابخانه مدرسه عالی سپهسالار ج 2 ص 213 ).
بدرالدین. [ ب َ رُدْ دی ] ( اِخ ) آق سنقر. ششمین تن از شاهان ارمنیه بود و تا سال 589 هَ. ق. حکومت کرد. ( از طبقات سلاطین اسلام ص 152 ).
بدرالدین. [ ب َ رُدْ دی ] ( اِخ ) ابوالمعمر اسماعیل تبریزی. از محدثان قرن هفتم هجری بوده ، مدتی در اربل و سپس درحلب بسر برده است. در سال 601 هَ. ق. کتابی در حدیث املا کرده که به اربعین بدرالدین مشهور است. ( از کشف الظنون ذیل اربعینات ) ( از ریحانة الادب ج 1 ص 148 ).
بدرالدین. [ ب َ رُدْ دی ] ( اِخ ) ابوعبداﷲ محمدبن ابراهیم. رجوع به ابن جماعه و ریحانة الادب ج 5 ص 281 شود.
بدرالدین. [ ب َ رُدْ دی ] ( اِخ ) امیر قوامی رازی. از شاعران دوره سلجوقیان است. رجوع به لباب الالباب ج 2 ص 236 و فرهنگ سخنوران و قوامی رازی شود.
بدرالدین. [ ب َ رُدْ دی ] ( اِخ ) حسن بن علی بن محمد العوضی البدری. از مردم دمشق و شاعر و دانشمند بود. دیوان شعر و تألیفات و رسائلی در فنون مختلف دارد. ( از اعلام زرکلی ج 1 ص 234 ).
بدرالدین. [ ب َ رُدْ دی ] ( اِخ ) لؤلؤ فرمانروای مستقل و از اتابکان موصل بود. بعد از ناصرالدین محمودی ، وی در امارت استقلال یافت. بدرالدین لؤلؤ پنجاه سال سلطنت کرد و بسال 657 یا 659 هَ. ق. درگذشت. و رجوع به حبیب السیر چ خیام ج 3 و جهانگشای جوینی ج 1 و قاموس الاعلام ترکی ج 2 شود.
بدرالدین. [ ب َ رُدْ دی ] ( اِخ ) محمدبن عبداﷲبن بهادر زرکشی. عالم و فقیه بوده. و رجوع به زرکشی... شود.
بدرالدین. [ ب َ رُدْ دی ]( اِخ ) محمدبن محمدبن مالک. رجوع به ابن ناظم شود.
بدرالدین. [ ب َ رُدْ دی ] ( اِخ ) محمود ( مسعود ). رجوع به ابونصر محمود و ابونصر فراهی شود.
بدرالدین. [ ب َ رُدْ دی ] ( اِخ ) محمودبن اسماعیل فقیه. رجوع به ابن قاضی سماونه شود.