لغت نامه دهخدا
- متفرع شدن ؛ جداشدن از چیزی. فرع چیزی شدن.
- متفرع کردن ؛ چیزی را فرع چیزی قراردادن.
- || از چیزی جدا کردن چیزی را.
- || شاخه شاخه کردن : طبیعت آن ماده را که اندرگردن پیل و خوک به کار خواست شد نگاه داشت واندر دندانهای او متفرع کرد. ( قراضه طبیعیات ص 18 ). || درخت بسیارشاخ. ( ناظم الاطباء ). || خواستگاری کننده زنی را که بزرگ قوم باشد. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به تفرع شود.