لغت نامه دهخدا
از بر اهل زمین و ز بر تخت پدر
هست چو شمس الضحی هست چو بدرالظلم.منوچهری.بر جان من چو نور امام زمان بتافت
لیل السراء بودم و شمس الضحی شدم.ناصرخسرو.نه عیسی صفت زین خرابات ظلمت
در ایوان شمس الضحی می گریزم.خاقانی.بهر مزدوران که محروران بدند از ماندگی
قرصه کافور کرد از قرصه شمس الضحی.خاقانی.هر کجا تاریکی آمد ناسزا
از فروغ ما شود شمس الضحی.مولوی.