لغت نامه دهخدا
شروان. [ ش ِرْ ] ( اِخ ) شیروان. ( ناظم الاطباء ). ولایتی در جنوب شرقی قفقاز، در حوزه علیای نهر ارس و رود «کورا» و آن در قدیم از نواحی باب الابواب ( در بند ) محسوب می شد. شروانشاهیان بدانجا منسوبند. تلفظ این کلمه با توجه به بیت ذیل از خاقانی که گوید :
عیب شروان مکن که خاقانی
هست از آن شهر کابتداش شر است.
ظاهراً باید به فتح شین باشد ولی در قرون اخیر آن را «شیروان » گفته اند. ( از فرهنگ فارسی معین ). نام شهری در قفقاز مجاور با گنجه و شکی ، شروان موطن یا مسقطالرأس گروهی از شعرا و ادبای ایران بوده. از آنجمله است : خاقانی و فلکی و سیدعظیم و صابر وبهار شروانی و یزیدیه. ( یادداشت مؤلف ). شهری است که نوشیروان بنا کرده و مولد خاقانی آنجاست. ( شرفنامه منیری ). نام شهر خاقانی. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ).ناحیتی است به اران که پادشاه او و خرسان و لیزان شاه یکی است و این پادشاه را شروان شاه و لیزان و خرسانشاه خوانند و او به لشکرگاهی نشیند از شماخی بر فرسنگی و او را به حدود کردوان یکی کوه است بلند سر اوپهن و هامون و چهارسو چهار فرسنگ اندر چهار فرسنگ واز هیچ سو بدو راه نیست مگر از یکسو راهی است که کرده اند سخت دشوار و اندر وی چهار ده است و همه خزینه های این ملک و خواسته های وی آنجاست و اندر وی همه مولایان وی اند مرد و زن ، همه آنجا کارند و آنجا خورند واین قلعه را نیال خوانند و به نزدیک او قلعه ای دیگراست میانشان فرسنگی سخت استوار، زندان وی آنجاست [ و قصبه شروان شاوران است کردوان نیز شهری است بدانجا ]. ( از حدود العالم ) :
گرفته روی دریا جمله کشتی های توبرتو
ز بهر مدح خواهانت ز شروان تا به آبسکون.رودکی.آن اعمال و ولایتها را چون شروان و شکی و دیگر اعمال به نان ماده بدیشان داد تا آن شعر مضبوط ماند. ( فارسنامه ابن بلخی ص 95 ).
گر به شروانم اهل دل می ماند
درضمیرم سفر نمی آمد.خاقانی.خو کرده به تنگنای شروان
با تنگی آب و نان مادر.خاقانی.آه و دردا که به شروان شدنم
دل نفرماید درمان چکنم ؟
آب شروان به دهان چون زده ام
یاد نان پاره خاقان چه کنم ؟خاقانی.از آسمان بیافتمی هر سعادتی