فخیمه

لغت نامه دهخدا

( فخیمة ) فخیمة. [ ف ُ خ َ م َ ] ( ع اِمص ) بزرگی. || بلندی. ( منتهی الارب ). در اقرب الموارد ضبط آن به تقدیم میم بر یاء است. رجوع به فخمیة شود.

فرهنگ اسم ها

اسم: فخیمه (دختر) (عربی) (تلفظ: faxime) (فارسی: فخيمه) (انگلیسی: fakhime)
معنی: مؤنث فخیم، بزرگ، محترم، صفت برای دولت های خارجی که با ایران روابط دوستانه داشتند، ( در دوره ی قاجار
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم