خوارگی. [ خوا / خا رَ / رِ ] ( حامص ) عمل ِ خوردن. ( یادداشت بخط مؤلف ). - غم خوارگی ؛غم خوردن : بغم خوارگی جز سرانگشت من نخارد کس اندر جهان پشت من. - ملخ خوارگی ؛ آفتی که بر اثر ملخ و هجوم آن برای کشت پیدا میشود. ملخ زدگی. - نمک خوارگی ؛ کنایه از حق کسی را نگاه داشتن.