لغت نامه دهخدا
حنظلة.[ ح َ ظَ ل َ ] ( اِخ ) ابن صفوان. از نسل قحطان پیغمبری است که بدعوت قوم رس مبعوث گردید. ( حبیب السیر ).
حنظلة. [ ح َ ظَ ل َ ] ( اِخ ) ( بنو... ) بطنی است از بطون بنی تمیم و آنان بنوحنظلةبن مالک بن زید مناةبن تمیم هستند. جوهری گوید: آنان بزرگترین قبیله تمیم اند. ( صبح الاعشی ج 1 ص 347 ).
حنظلة. [ ح َ ظَ ل َ ] ( اِخ ) ابن ابی حنظلة الانصاری. یکی از صحابه است و امام مسجد قبا بود. رجوع به الاصابة و الاستیعاب شود.
حنظلة. [ ح َ ظَ ل َ ] ( اِخ ) ابن ابی عامر الراهب. پدر وی عامر از ظهور رسول اﷲ پرسیدی و وصف او از اخبار بخواستی. وی پلاس میپوشید و رهبان بود. چون پیغمبر مبعوث شد بر وی حسد برد و به او ایمان نیاورد. پسرش حنظله از نیکان مسلمانان بود. وی از پیغمبر اجازت خواست تا پدرش را بکشد، پیغمبر او را از این کار بازداشت. حنظله جمیله دختر عبداﷲبن ابی بن ابی سلول را بزنی بگرفت و در شامی که بامداد آن جنگ احد بود، با او زفاف کرد و از پیغمبر اجازت یافته بود که آن شب نزد جمیله بماند. چون نماز بامداد بگذاشت و میخواست خویش رابر پیغمبر برساند، نزد زن رفت و با او نزدیکی کرد. جمیله بفرستاد تا چهار تن از کسان او بیامدند و آنان را بگواهی گرفت که حنظله با وی نزدیکی کرده سبب این کار پرسیدند گفت : بخواب دیدم آسمان شکافته شد و حنظله بدرون آن رفت ، آنگاه شکاف بهم آمد. گفتم : این خواب نشانه شهادت باشد و جمیله بعبداﷲبن حنظله حامله گشت. حنظله سلاح بگرفت و هنگامی که پیغمبر صفها می آراست خود را بوی رساند و چون مسلمانان فرار کردند، حنظله با ابوسفیان درآویخت و ضربتی بر پی پای اسب او زد.ابوسفیان بیفتاد. آنگاه مردی بر حنظله حمله برد و او را تیری بزد. پیغمبر( ص ) گفت : ملائکه را بدیدم که حنظله را میان زمین و آسمان به آب ( مزن ) در کاسهای نقره غسل میدهند. ابوسعید ساعی گوید. برفتم و حنظله را بدیدم که از سرش آب میچکد. آنگاه برگشتیم و پیغمبر را آگاه ساختیم وی نزد جمیله فرستاد و چگونگی از وی بپرسید زن پاسخ داد که او با جنابت برزمگاه برفت پس فرزندان او را بنوغسیل الملائکه گفتند. ( صفة الصفوة ).
حنظلة. [ ح َ ظَ ل َ ] ( اِخ ) ابن حذیم بن حنیفة المالکی. یکی از اصحاب است در کودکی پدرش ویرا بحضور آن حضرت آورد و مظهر دعای خیر واقع شد. برخی از احادیث شریفه را روایت کند. رجوع به الاصابة و الاستیعاب شود.