لغت نامه دهخدا
تغمر. [ ت َ غ َم ْ م ُ ] ( ع مص ) آب اندک خوردن. ( زوزنی ).بکاسه خرد آب خوردن یا کمتر از سیری آن خوردن. یقال: تغمر البعیر؛ ای لم یرو؛ یعنی سیراب نشد. ( از منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ). || رنگ کردن به زعفران. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). غمره بر روی مالیدن زن جهت صفای رنگ. || گیاه غمیر چریدن ستور. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).
تغمر. [ ] ( اِخ ) از قلاع محکم نخجوان بود و رجوع به نزهة القلوب ج 3 ص 89 شود.