لغت نامه دهخدا
اتسز.[ اَ س ِ ] ( اِخ ) ( از ترکی آت ، آد، نام + سز، ادات سلب ؛ و مجموع کلمه بمعنی بی نام است و این تفألی است ماندن و نمردن کودک را در بلاد ترکستان. یا از اَت بمعنی گوشت + سز و یا از آت بمعنی اسب + سز ) رجوع به آتسز، و ابن خلکان چ قاهره ج 2 ص 65 ذیل اطسیس شود.
اتسز. [ اَ س ِ ] ( اِخ ) ابن علاءالدین جهانسوز. حاکم فیروزکوه از قبل سلطان محمد خوارزمشاه. رجوع به حبط1 ص 413 شود.
اتسز. [ اَ س ِ ] ( اِخ ) ابن محمد خوارزمشاه. رجوع به اتسز خوارزمشاه و آتسز شود.
اتسز. [ اَ س ِ ] ( اِخ ) ابن السلی خان. ابن ملنجه. اتسزخان.از طبقه دوم ملوک تاتار. رجوع به حبط ج 2 ص 2 شود.
اتسز. [ اَ س ِ ] ( اِخ )خوارزمشاه. ابن محمد ملقب به قطب الدین یا علاءالدین ابن نوشتکین. سیمین خوارزمشاه. و او استقلال خود را اعلام کرد ولی در سال 533 هَ. ق. مغلوب سلطان سنجر شد و بار دیگر طغیان کرد و خود را پادشاه خواند و قلمرو خود را تا حدود شهر جندو شط سیحون بسط داد. سلطنت او از 521 تا 551 بود:
قطب دین اتسزغازی که برفعت قدرش
هست با کنگره چرخ برابر گشته.رشید وطواط.ابوالمظفر خورشید خسروان اتسز