لغت نامه دهخدا
مومین. ( ص نسبی )مومی. مومی شده و از موم ساخته شده. ( ناظم الاطباء ). هرچیز که از موم ساخته باشند. ( آنندراج ) :
بر دل مومین و جان مؤمنش
مهر و مهر دین مهیا دیده ام.خاقانی.به هر مجلس که شهدت خوان درآرد
به صورتهای مومین جان درآرد.نظامی.- جامه مومین ؛ موم جامه و مشمع. ( ناظم الاطباء ). مرادف موم جامه است. ( آنندراج ) :
باتریهای حسودان چرب ونرمی می کنم
جامه مومین بود آسیب باران را علاج.محمدسعید اشرف ( از آنندراج ).- طبع مومین ؛ سرشت و طبیعت نرم همچون موم.
- نخل مومین ؛ صورت نخلی که از موم ساخته باشند. پیکره درخت نخل که از موم ساخته شده باشد :
بلی نخل خرمای مریم بخندد
بر آن نخل مومین که غیلان نماید.خاقانی.رجوع به مدخل نخل مومین شود.