کبکان

لغت نامه دهخدا

کبکان. [ ک َ /ک ُ ] ( اِ ) کنایه از شاهدان و مطربان و شاهدان مجلس باشد. ( آنندراج ). نوازندگان بزم. ( یادداشت مؤلف ).
- کبکان بزم ؛ کنایه از ساقیان و مطربان و شاهدان مجلس باشد. ( برهان ). کنایه از شاهدان و مطربان است. ( انجمن آرای ناصری ).
کبکان. [ ] ( اِخ ) قریه ای است پنج فرسخ بیشتر میانه جنوب و مغرب کاکی. ( فارسنامه ناصری ).

فرهنگ فارسی

قریه ایست پنج فرسخ بیشتر میانه جنوب و مغرب کاکی
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم