لغت نامه دهخدا
لوه. [ ل ُ وِ ] ( اِخ ) ده کوچکی از بخش مینودشت شهرستان گرگان، نزدیک قریه چمانی پائین. دارای 50 تن سکنه است. ( از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 3 ).
لوه. [ ل َ وَ ]( اِ ) زغن. غلیواج. || به لغت هندی پرنده ای باشد شبیه به تیهو که آن را شکار کنند. ( برهان ).
لوه. [ ل ُ وَ ] ( ق ) در تداول مردم کاشان، بلی. آری.
لوه. دوکووری [ ل ُ وِ رِ ] ( اِخ ) ژان باتیست. رمان نویس فرانسوی و کنوانسیونی از دسته ژیرندن ها، مولد پاریس ( 1760-1797 م. ).
لوه. [ ] ( اِخ ) احمدبن علی قاسانی، ابوالعباس. رجوع به احمدبن علی قاسانی لغوی شود. ( معجم الادباء ج 1 ص 230 ).
لوه. [ ل َ ] ( ع اِ ) سراب. || ( مص ) درخشیدن سراب. || مضطرب گردیدن. || آفریدن. لاه اﷲ الخلق؛ آفرید خدای خلق را. ( منتهی الارب ).