لغت نامه دهخدا
مقرن. [ م ُ رِ ] ( ع ص ) توانایی و قوت دهنده و یاریگر و منه قوله تعالی: و ما کنا له مقرنین؛ ای مطیقین. ( منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ) ( از آنندراج ) ( از اقرب الموارد ). || آن که او را یاریگر نباشد در ستور راندن و کشاورزی. ( منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ) ( از آنندراج ). صاحب گوسفند و شتری که بر اداره ملک خود توانا نباشد و کمکی برای اداره ملک یا سیراب کردن شتران و یا راندن ستور نداشته باشد. ( از اقرب الموارد ).
مقرن. [ م َ رَ / م ِ رَ ] ( ع اِ ) چوبی است که بر گردن دو گاو قلبه ران می بندند. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ).
مقرن. [ م ُ ق َرْ رَ ] ( ع ص ) نیک بسته شده به رسن، منه قوله تعالی: و آخَرین َ مقرنین فی الاصفاد. ( منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).
مقرن. [ م ِ رَ ] ( ع اِ ) هرآنچه متحد کند یک چیزی را با چیز دیگر. ( ناظم الاطباء ).
مقرن. [ م ُ رَ ] ( ع ص ) رمح مقرن؛ نیزه ای که سر آن را بلند کنند تا به کسی نرسد. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).