لغت نامه دهخدا
دل تیره را روشنایی می است
که را کوفت تن مومیایی می است.اسدی.مومیایی از آنجا [ دارابجرد ] خیزد از کوهی قطره قطره می چکد. ( فارسنامه ابن البلخی ص 29 ).
مومیایی همه دانند کجا خرج شود
هرکجا پشه به پهلو زدن آمد با پیل.انوری.مرا از شکستن چنان درد ناید
که از ناکسان خواستن مومیایی.عمادی غزنوی.گر حوادث پشت امیدت شکست اندیشه نیست
مومیایی هست مدح صاحب صاحبقران.خاقانی.نخواهم که آرم به کس بر شکست
و گر بشکنم مومیاییم هست.نظامی.گرم بشکند گردش سال و ماه
مرا مومیایی بس اقبال شاه.نظامی.آن یابم از او به جان فزایی
کآزرده میان ز مومیایی.نظامی.در سهی سرو چون شکست آید
مومیایی کجا به دست آید.نظامی.تاریک دلم تو روشنایی
آزرده تنم تو مومیایی.نظامی.گفت از شکسته خود مومیایی دریغ نمی باید داشت. افکنده خود را بر باید داشت. ( مرزبان نامه ص 119 ).
جدایی تا نیفتد دوست قدر دوست کی داند
شکسته استخوان داندبهای مومیایی را.سعدی.دل خسته من گرش همتی هست
نخواهد ز سنگین دلان مومیایی.حافظ.مجو غیر از شکست از سست عهدان
مخواه از موم نفع مومیایی.امیدی.به سنگ حادثه نازم که استخوان مرا
چنان شکست که فارغ ز مومیایی کرد.امام قلیخان غارت.- مومیایی پالوده ؛ مومیایی کوه قفر. رجوع به قفر شود.
- مومیایی کوهی ؛ مومیایی پالوده. قفر. رجوع به قفر شود.
- مومیایی مصنوعی ؛ در اصطلاح شیمی ترکیبی است از موم و تربانتین و قیر.
|| به مجاز، داروی درد. چاره ساز. شفابخش. وسیله مداوا.