لغت نامه دهخدا
به بخشش و گر بیستگانی بود
همه بهر او زرّ کانی بود.فردوسی.ز بهر تقرب قوی لشکرت را
سپهر از ستاره دهد بیستگانی.فرخی.سپاهی است او را که از دخل گیتی
بسختی توان دادشان بیستگانی.فرخی.یکی را ز بن بیستگانی نبخشی
یکی را دوباره دهی بیستگانی.منوچهری ( دیوان چ دبیرسیاقی ص 138 ).یکساله بیستگانی کوتوال و پیادگان بدادند. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 560 ). برات لشکربیستگانی به بوسهل اسماعیل روان شد. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 470 ). و بیستگانی نباید داد یک سال تا مال بخزانه بازرسد. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 258 ). و حاجب را گو که لشکر را بیستگانی تا کدام وقت داده است. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 54 ). لشکر او را بیستگانی ترتیب داد که در وجوه مهمات و عوارض حاجات صرف کنند. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 181 ). سپس سیستان بشورید... و سپاه بیستگانی خواست. ( تاریخ سیستان ). لیث علی بیستگانی وعطا همی داد و سپاه بر او جمع شد. ( تاریخ سیستان ). و احمدبن اسماعیل چهار بیستگانی سپاه را داد. ( تاریخ سیستان ).