لغت نامه دهخدا
این پنج درختند که می نارد بار
بید و پده و سرو و سفیدار و چنار.
از مهر او ندارم بی خنده کام و لب
تا سرو سبز باشد و بر ناورد پده.رودکی.آتش هجرانت را هیزم منم
و آتش دیگرت را هیزم پده.رودکی ( از صحاح الفرس ).همه چوب گز بود و چوب پده
جهان چون سیه دیگ تاری شده.فردوسی.سهم تو اوفکند به پیکان بید برگ
بر پیکر معاند تولرزه چون پده.نزاری.و بدین معنی به ضم و کسر اول [ پ ُ دَ یا پ ِ دَ ] نیز در بعض نسخ آمده است.
پده. [ پ ُ دَ / دِ ] ( اِ ) رکوی سوخته.آتش گیره. چوب پوسیده که به زیر سنگ چخماق نهند تا آتش در آن افتد. خف. پود. پدپود. وزک. آتشگیره. حراقه. سوخته ای باشد که آتش در آن زنند. ( اوبهی ). پوک. پوده. پوزه. قو. قاو. و رجوع به پوده شود :
عطات باد چو باران دل موافق خوید
نهیبت آتش وجان مخالفان پده باد.شهید بلخی.و برهان بدین معنی به فتح اول نیز آورده است.
پده. [ پ ِ دَ ] ( اِخ ) محلی بین بندرعباس و کرمان. رجوع به پی آب و پی جو شود.