لغت نامه دهخدا
حبه مهر تو گر ابر بگیرد پس از آن
از زمین برنزند جز اثر حُب تو حَب.سنائی.آنها که یکی حبه ز حب تو بخوردند
در دام اجل هیچ نگردند گرفتار.سنائی.در خاطر من که عشق ورزد
عالم همه حبه ای نیرزد.نظامی.هر جو و هر حبه که بازوی تو
کم کند از کیل و ترازوی تو.نظامی.چون برد یک حبه از تو یار سود
اختیار جنگ در جانت گشود.مولوی.دست دراز از پی یک حبه سیم
به که ببرند بدانگی و نیم.سعدی ( گلستان ).اگر حبه ای زر ز دندان گاز
بیفتد بشمعش بجویند باز.سعدی ( بوستان ).حبر بطاقت آمد از بار کشیدن غمت
چند مقاومت کند حبه و سنگ صد منی.سعدی ( بدایع ).چو نان در خانه باشد کدخدا را
ز سرمایه نباشد حبه ای کم.سعدی ( غزلیات ).مده شان قرض و مستان نیم حبه
فأن القرض مقراض المحبة.جامی.قندیل کعبه را بفروشم بحبه ای
تا در چراغ بتکده روغن درآورم.شانی تکلو.- حبه را قبه کردن ؛ سخت اغراق آوردن. یک کلاغ چل کلاغ کردن.
|| حبه خرنوب شامی ؛ وزنی است معادل چهار جو. ( مفاتیح العلوم خوارزمی ). || حاجت. ( منتهی الارب ). || پاره ای از چیزی. ج ، حبات. حَب .