لغت نامه دهخدا
جسد مردمی ای خواجه درخت عجب است
که بر او فکرت و تمییز ترا برگ و بر است.ناصرخسرو.ای ناصر دین سید اولاد پیمبر
ای عالم جاه وشرف و دانش و تمییز.سوزنی.گفت پیغمبر به تمییز کسان
مرء مخفی لدی طی اللسان.مولوی.در کف اوخار و سایه اش نیز نیست
لیکتان ازحرص آن تمییز نیست.مولوی.از قدر خواستم که فلک خوانمش قضا
گفت ای بری ز شیوه تمییز مدح و ذم.عرفی ( از آنندراج ).رجوع به تمیز شود. ( اصطلاح نحوی ) اسم نکره جامدی است که ابهام مستقر در ماقبل خود را برطرف سازد مانند: «عندی رطل زیتاً»و «اشتهرت التاجر امانة» رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون و تعریفات جرجانی و کتب نحوی شود.