لغت نامه دهخدا
جهان چاره سازی است بی ترس و باک
بجان بردن ماست بی خوف پاک.اسدی.بدو باید پیوست و هول و خطر و خوف... او مشاهدت کرد. ( کلیله و دمنه ).
هر کمالی را بود خوف زوالی در عقب
هست ملکت را کمالی خالی از خوف زوال.وطواط.از خوف لشکر قابوس به قومس توقف نتوانست کرد. ( ترجمه تاریخ یمینی ). خوف و رعب عرصه سینه ایشان را فراگرفت. ( ترجمه ٔتاریخ یمینی ).
|| مقابل امید. مقابل طمع. ( یادداشت مؤلف ) : و لاتفسدوا فی الارض بعد اصلاحها و ادعوه خوفاً و طمعاً ان رحمةاﷲ قریب من المحسنین. ( قرآن 56/7 ).
نه نومید باش و نه ایمن بخسب
که بهتر رهی راه خوف و رجاست.ناصرخسرو.جز بخشنودی و خشم ایزد و پیغمبرش
من ندارم از کسی در دل نه خوف و نه رجا.ناصرخسرو.محنت و بیم مرا جاه تو ایمن کندم
پس از اینگونه مرا جای درین خوف و رجاست.ناصرخسرو.بمیان قدر و جبرروند اهل خرد
ره دانا بمیانه ز ره خوف و رجاست.مسعودسعد.به دی ماه خوف آتش غم سپر کن
که اینجا ربیع رجائی نیابی.خاقانی.ای ز تو ما بی خبر ما بتمنای تو
بسکه بپیموده ایم عالم خوف و رجا.خاقانی.بر زخمهای جانم هم درد و هم دوائی