لغت نامه دهخدا
چو بازآمدم زان تغیر به هوش
ز فرزند دلبندم آمد به گوش.( بوستان ).همین تغیر بیرون دلیل عشق بس است
که در حدیث نمی آید اشتیاق درون.سعدی.اگر زیادت قدر است در تغیر نفس
نخواستم که به قدر من اندرافزایی.سعدی.|| در اصطلاح انتقال چیزی از حالتی بحالت دیگر. ( از تعریفات جرجانی ). گردیدن شیئی است بحالتی که پیش از آن بدان حالت نبوده است و در اصطلاح بر دو معنی اطلاق میشود یکی تغیر دفعی و آن آن است که شیئی ازحیث ذات تغییر یابد و آن را کون و فساد نیز گویند مانند... که بعد از خورده شدن گوشت میشود و دیگر تغیرتدریجی است و آن آن است که شیئی از حیث کیفیت تغییریابد اما صورت نوعیه آن باقی ماند و این تغیر را مخصوصاً استحاله نامند. پس تغیری که در ذات غذا رخ دهد در حالی که به جگر آدمی رسد از قبیل تغیر دفعی باشد. زیرا صورت غذا را از خود خلع کند و صورت خلطیه درخود پوشد و تغیری که برای دارو حاصل آید در حالی که به اندرون آدمی رسد از قبیل تغیر تدریجی باشد. زیراکیفیت دوایی از دارو برطرف شود ولی صورت نوعیه آن باقی ماند. ( بحر الجواهر از کشاف اصطلاحات الفنون ). تحول و بدل. ( از اقرب الموارد ). || خروج ازحالت طبیعی و تبدل و خشم و غضب. ( ناظم الاطباء ). || رشک خوردن بر اهل خود: تغیر علی اهله ؛ غارعلیها. ( از اقرب الموارد ).