لغت نامه دهخدا
به ایران نخواهند بیگانه ای
نه قیصرنژادی نه فرزانه ای.فردوسی.گر او بفکند فر و نام پدر
تو بیگانه خوانش مخوانش پسر.فردوسی.بزرگان و بیگانه و خویش اوی
نهادند سر برزمین پیش اوی.فردوسی.برفتند گردن کشان پیش اوی
ز بیگانه وآنکس که بد خویش اوی.فردوسی.مرغزاری که بیک چند تهی بود ز شیر
شیر بیگانه در او خواست همی کرد گذر.فرخی.بود یک هفته بنزدیکی بیگانه و خویش.منوچهری.آخر چیره نبود جز که خداوند حق
آخر بیگانه را دست نبد بر عجم.منوچهری.نباشد هیچ بیگانه ستمگر
نباشد هیچ آزاده ستمبر.( ویس و رامین ).دست لشکریان از رعایا چه در ولایت خود و چه در ولایت بیگانه و دشمن کوتاه دارید. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 347 ). و رأی عالی چنین اقتضا میکند که چند تن را از اعیان دیلمان... با تو فرستاده آید تا از درگاه دورتر باشند که مردمانی بیگانه اند. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 271 ).
همان خواه بیگانه و خویش را
که خواهی روان وتن خویش را.اسدی.با نبی بود آشنا بیگانه چون شد بولهب
وز حبش بیگانه آمد آشنا چون شد بلال.معزی.روز نوروز نخست کس از مردمان بیگانه ،موبد موبدان پیش ملک آمدی. ( نوروزنامه ). شراب ، بیگانه دوست گرداند. ( نوروزنامه ).
از قبول خدمت تو سرفرازم چون سپهر
خویش گردم با طرب ، بیگانه گردم با سخن.سوزنی.چو بیگانه وامانم از سایه خود
ولی در دل آشنا میگریزم.خاقانی.آشنای دل بیگانه شدی
آب و نان از در بیگانه مخور.خاقانی.قلم بیگانه بود از دست گوهربار او لیکن
قدم پیمانه نطق جهان پیمای او آمد.خاقانی.ای آنانکه در صحبت من یگانه و از الفت دیگری بری و بیگانه می باشید. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 445 ).