لغت نامه دهخدا
شبان تاری بیدار و چاکر از غم عشق
گهی بگرید و گاهی بریش برفوزد.طیان.شب خواب کند هرکس و تو هر شب تا روز
از آرزوی خدمت او باشی بیدار.فرخی.بداد کوش و بشب خسب ایمن از همه بد
که مرد بیداد از بیم بد بود بیدار.اسکافی.براه و بخواب و ببزم و شکار
نباید که تنها بود شهریار
بزودی کشد بخت زان خفته کین
چو بیداری او را بود در کمین.اسدی.بیدار چو شید است بدیدار ولیکن
پیدا بسخن گردد بیدار ز شیدا.ناصرخسرو.هرگه که همیشه دل تو بیهش و خفتست
بیدار چه سودست ترا چشم چو خرگوش.ناصرخسرو.مرا چون چشم دل زی خلق چشم سر بسوی شب
چو اندر لشکری خفته یکی بیدار تنهائی.ناصرخسرو.بخت تو خواب دیده بیدار تا ز امن
بر چشم فتنه خواب مهنا برافکند.خاقانی.نهاد بد نپسندد خدای نیکوکار
امیر خفته و مردم ز ظلم او بیدار.سعدی.از آن چشمان خواب آلوده شبها شد که بیدارم
تو ای اختر گواهی دیده شب زنده داران را.یغما. || سربرداشته. سربرآورده. مقابل آرمیده : می بینم که کارهای زمانه میل به ادبار دارد... و مکر و خدیعت بیدار و وفا و حریت در خواب. ( کلیله و دمنه ).
من ترا طفل خفته چون دانم
که توئی خواب دیده بیدار.خاقانی. || هشیار. آگاه. بهوش. مواظب کار. مراقب. ( یادداشت مؤلف ). هوشیار. متنبه. ( از ناظم الاطباء ) : مهلب مردی بیدار، کاردان بود. ( ترجمه طبری بلعمی ).
بدو گفت گیو ای جهاندار کی
سرافراز و بیدار و فرخنده پی.فردوسی.