لغت نامه دهخدا
خاموش تو که گوش خرد کر کرد
بر زیر و بم حنجره مؤذنش.ناصرخسرو.خوش آوازی که بحنجره داوودی آب از جریان و مرغ از طیران بازدارد. ( گلستان ).
- حنجره غلطان ؛ خواننده خوش خوان. ( ناظم الاطباء ) ( غیاث ) ( آنندراج ) :
حنجره غلطان کند شراب صبوحی
وقت سحر مقریان بی مزه خوان را.طالب آملی ( از آنندراج ).- حنجره غلطک ؛ خوش خواندگی سرود و نوعی از آوازی که صوت را بحلق غلطانیده برآرند. ( غیاث ) ( آنندراج ).
- حنجره نما ؛ آینه که طبیب بدان درون حنجره بیند. ( یادداشت مرحوم دهخدا ).
|| آوازی که از حلق برآید. ( ناظم الاطباء ).
|| ( مص ) ذبح کردن. || حنجره چشم ؛ فروشدن بمغاک. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( اقرب الموارد ).
حنجره. [ ح َ ج َ رَ ] ( اِخ ) تیره ای است از طایفه کلباغی. ( جغرافیای سیاسی کیهان ص 62 ).