لغت نامه دهخدا
- جنایت پیشگی ؛ عمل جنایت پیشه.
- جنایت پیشه ؛ جنایتکار.
- جنایت ستان ؛ گیرنده جنایت :
تربتش از دیده جنایت ستان
غربتش از مکه جبایت ستان.نظامی.- جنایت شعار ؛ جنایت پیشه.
- جنایت کار؛ جانی. گناهکار.
- جنایت کاری ؛ گناهکاری.
- جنایت کردن ؛ گناه کردن.
و رجوع به جنایة شود.
جنایة. [ ج ِ ی َ ] ( ع مص )گناه کردن. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) ( آنندراج ).گناه کردن و شور انگیختن. ( تاج المصادر ). || گناه جستن بر کسی. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). رجوع به جنایت شود. || چیدن میوه را. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) ( آنندراج ). بار از درخت باز کردن. ( تاج المصادر ). || میوه چیدن فرمودن کسی را. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). رجوع به جنایت شود.