لغت نامه دهخدا
کسی که از تو نهان کینه دارد اندر دل
دلش به طاعت تو شرزه گردد و توسن.عنصری.رای موافق و نیت و اعتقاد او
از روزگار توسن برداشت توسنی.منوچهری.بسی تکلف بینم ترا بظرف همی
لطیف حیزی خر، با تو توسن است و حرون.
منجیک ( از لغت فرس اسدی چ دبیرسیاقی ).
جهانستانی ، شاهی ، مظفری ، ملکی
که رام گشت به عدلش زمانه توسن.مسعودسعد.رام است بخت تو که به هر وقت حاصل است
حکمی که بر زمانه توسن کند همی.مسعودسعد.نگویم ازپس این حسب حال و محنت خویش
که شد بدرد و غم و رنج ، طبع توسن ، رام.مسعودسعد.گر وی بدست بخت بگیرد عنان چرخ
جز نرم گردنی نکند چرخ توسنش.سوزنی.خدایگان جهان پادشاه ملک آرام
که امر ناقد او راست چرخ توسن ، رام.سوزنی.بسیار سخن گفته شد از وعده و عشوه
تا رام شد آن توسن بدمهر به زر بر.سوزنی.سوزنی در مدح وی با قافیه کشتی گرفت
قافیه شد نرم گردن گرچه توسن بود و گست.سوزنی.لگامم بر دهان افکند ایام
که چون ایام بودم تیز و توسن.خاقانی.توسن ایام را رأی تو تحسین نکرد
شیر نگه کی کند سوی یکی لاغری.ظهیر.ملک چون دید کاو در کار خام است
زبانش توسن است و طبعرام است.نظامی.من آن توسنم کز ریاضتگری
رسیدم ز تندی به فرمانبری.نظامی.مگر کز توسنانش بدلگامی
دهن برگشته ای زد صبح بامی.نظامی.زن چو دید او را که تند و توسن است
گشت گریان ، گریه خود دام زن است.مولوی. || اسب وحشی باشد. ( لغت فرس اسدی چ اقبال ص 74 ). اسبی باشد کره ٔوحشی که به لگام راست کرده باشند. ( نسخه ای از لغتنامه اسدی از یادداشت بخط مرحوم دهخدا ). اسب سرکش و حرون و جهنده را گویند خصوصاً. ( از برهان ). اسب جوان رام نشده و دست آموزنگشته. ( ناظم الاطباء ). اسب سرکش. ( فرهنگ جهانگیری ). اسب و استر سرکش... و صحیح به ضم «تا»، و «واو» مجهول است چنانکه در مناظرالانشاء گفته.( فرهنگ رشیدی ). کره اسب که تند و شوخ و سرکش باشد.... و صاحب بهار عجم در جواهرالحروف نوشته که ظاهراًاصح به «واو» مجهول و «شین » معجمه است که به کثرت استعمال مهمله شده است چه توش به معنی قوت و توانائی است و تندی و شوخی اسب دال بر توانائی اوست.... ( غیاث اللغات ). در جهانگیری و برهان آورده اند و به معنی اسب و استر سرکش معروف است و رشیدی گفته... هم صاحب جواهرالحروف آورده که...( انجمن آرا ) ( آنندراج ). کره ناآرام و نوزین ، به تازیش حرون نامند. ( شرفنامه منیری ). شموس . ( صراح اللغه ) ( از منتهی الارب ). حرون. بی فرمان. گاه گیر. گه گیر. ( زمخشری از یادداشت بخط مرحوم دهخدا ). کره توسن. هیدخ. ( فرهنگ اسدی نخجوانی از یادداشت ایضاً ). در ترکی تُسَن کره اسبی را گویند که راه رفتن را هنوز خوب نیاموخته باشد . استعمال توسن و توسنی در فارسی قدیم است. ( حاشیه برهان چ معین ) :