لغت نامه دهخدا
چو بشنید پند جهاندار نو
پیاده شد از باره تندرو.فردوسی.نیا را بدید از کران ، شاه نو
برانگیخت آن باره تندرو.فردوسی.تا برآید از پس آن میغ باد تندرو
آسمان چون رنگ بزداید ز میغ گردرنگ.منوچهری.چون تک اندیشه به گرمی رسید
تندرو چرخ به نرمی رسید.نظامی.گر کمیت اشک گلگونم نبودی تندرو
کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع؟حافظ.رجوع به تند و دیگر ترکیبهای آن شود.
تندرو. [ ت ُ ] ( ص مرکب ) تندروی. ترشروی را گویند. ( برهان ) ( آنندراج ) ( از فرهنگ رشیدی ) ( شرفنامه منیری ). زشت و ناخوش رو و خشمناک. ( ناظم الاطباء ) :
پس آنگه بدو گفت کای تندروی
نشاید که بنمایی این زشت خوی.فردوسی.کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو
بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش.حافظ. || بخیل و ممسک. ( برهان ) ( آنندراج ) ( شرفنامه منیری ). بخیل. ( فرهنگ رشیدی ) ( غیاث اللغات ) :
بنالید درویشی از ضعف حال
برِ تندرویی خداوند مال.سعدی ( از شرفنامه منیری ).رجوع به تند و دیگر ترکیبهای آن شود.