لغت نامه دهخدا
در بوستان جاه تو شد بنده سوزنی
با ده زبان چو سوسن آزاد مدح خوان
تا نام وی بتذکره مدحت تو در
روی آشنا شود چو طفیلی بمیهمان.سوزنی.نقل کردند از خدمت خواجه محمد حافظی بخاری که اورع الزمان و تذکره خانواده خواجگان. ( انیس الطالبین ص 124 ). || یادداشت. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ). آنچه بحاکم نویسند تا جواب بستانند. ( نفائس الفنون قسم اول ، در علم استیفا ص 104 ) : رسول گفت این سخنها همه حقست ، تذکره ای باید نبشت تا مرا حجت باشد. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 294 ). گفت ناچار بونصر نامه ای نویسد و تذکره و پیغامها، و بر رای عالی عرضه کند. ( تاریخ بیهقی ایضاً ص 295 ). تذکره ای نبشته آمد و خواجه بونصر بر وزیر عرضه کرد. ( تاریخ بیهقی ایضاً ص 297 ). تذکره ای که شیخ ابوالحسین فرا من داده بود مشتمل بر ملتمساتی معین به وی دادم. ( ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 48 ). گفت تذکره ای که داشتی مثال دادیم تا به اتمام رسانند و نخواستیم که بدین قدر شیخ ابوالحسین را غباری بخاطر رسد و وحشتی به اندرون او راه یابد. ( ترجمه تاریخ یمینی ایضاً ص 49 ). || آنچه بدان حاجت بیاد آید. ( منتهی الارب ) ( المنجد ) ( اقرب الموارد ). آنچه بدان حاجت بیاد آید و یاد کرده شود حاجت. ( ناظم الاطباء ). || نزد مولدین ، شهادت سفر. ج ، تذاکیر. ( المنجد ). اندامه. چک مسافر. ( ناظم الاطباء ). گذرنامه. پاسپورت. || کتابی که در آن خصوصاً احوال شعرا نوشته شده باشد. ( ناظم الاطباء ): تذکرةالاولیاء عطار. تذکرةالشعرای دولتشاه سمرقندی.