لغت نامه دهخدا
تتری. [ ت َ / ت ُ ] سماق بود. ( لغت فرس اسدی چ اقبال ص 521 ). سماق باشدکه از آن آش پزند. ( صحاح الفرس ). سماق. ( حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی ) ( دهار ) ( زمخشری ) ( فرهنگ رشیدی ) ( ناظم الاطباء ) ( الفاظالادویه ص 72 ). سماق باشد. ( فرهنگ جهانگیری ). سماق را گویند و آن چیزی باشد ترش که در آشها و طعامها کنند و بعضی به این معنی بجای حرف ثانی بای ابجد نوشته اند. ( برهان ). سماق که ثمر ترش است. ( فرهنگ نظام ) :
خار مدرو تا نگردد دست و انگشتان فگار
کز نهال و تخم تتری کی شکر خواهی چشید.ناصرخسرو.در بساتین ز لطف لهجه او
شاید ار قند آید از تتری.شمس فخری.رجوع به سماق شود. || خشخاش را نیز گفته اند. ( برهان ). خشخاش. ( ناظم الاطباء ).
تتری. [ ت َت َ ] ( ص نسبی ، اِ ) منسوب به تتر را گویند. ( فرهنگ جهانگیری ). منسوب به تتر باشد که ولایت تتار است. ( برهان ). منسوب به تتر که مخفف تاتار است و آن ملکی است از ترکستان که ساکنان آنجا در سابق کافر بودند. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ). تتری منسوب به تتر و تاتار و تتار. ( از فرهنگ رشیدی ). منسوب به تتر یعنی تاتار. ( ناظم الاطباء ) :
تتری گر کشد مخنث را
تتری را دگر نباید کشت.( گلستان ).گویند که دوش شحنگان تتری
دزدی بگرفتند بصد حیله گری.سعدی.رجوع به تاتار و تتار و تتر شود.
تتری. [ ت َ ت َ ] ( ع اِ ) تتر. چاپار. ( دزی ج 1 ص 141 ).