لغت نامه دهخدا
ز یزدان و از ما بر آنکس درود
که تارش خرد باشد و داد پود.فردوسی.بیاموختشان رشتن و تافتن
بتار اندرون پود را بافتن.فردوسی.ز دیبای زربفت رومی دویست
که گفتی ز زر جامه را تار نیست.فردوسی.نیازرد یک موی گیو از تنش
ندرّید یک تار پیراهنش.فردوسی.چو پیران بیامد بنزدیک رود
سپه بد پراکنده چون تار و پود.فردوسی.از این گونه لشکر سوی کاسه رود
برفتند بی مایه و تار و پود.فردوسی.دگر خواسته هرچه آورده بود
ز اندک ز بسیار ازتار و پود.فردوسی ( از شرفنامه منیری ).وز او باد بر شاه گیتی درود
کز او خیزد آرام را تار و پود.فردوسی ( از شرفنامه منیری ).هوا پود شد برف چون تار گشت
سپهدار ازآن کار بیچار گشت.فردوسی.هر یکی را درخور خدمت ثباتی داد خوب
خلعتی کو را بزرگی پود بود و فخر تار.فرخی.مملکت را ملک چنین باید
تا بود کار ملک راست چو تار.فرخی.آن تنگ دهان تو ز بیجاده نگینی است
باریک میان تو چو از کتّان تاریست.فرخی.گلها کشیده اند بسر بر کبودها
نه تارها پدید بر آنها نه پودها.منوچهری.خدایگانا چون جامه ایست شعر نکو
که تا ابد نشود پود او جدا از تار.
ابوحنیفه اسکافی ( از تاریخ بیهقی چ ادیب ص 281 ).
سپاهسالار نیک احتیاط کرده بود تا کسی را رشته تاری زیان نشد. ( تاریخ بیهقی ). نخست آنچه آوردند می کردند تا جمله پیش سلطان آوردند چنان که رشته تاری ازبرای خود بازنگرفت. ( تاریخ بیهقی ).