لغت نامه دهخدا
بخسبند و یک گوش بستر کنند
دگر بر تن خویش چادر کنند.فردوسی.بخفت اندران سایه بوزرجمهر
یکی چادر اندر کشیده به چهر.فردوسی.بگفت این و چادر بسر برکشید
تن آسانی و خواب را برگزید.فردوسی.از سنگ بسی ساخته ام بستر و بالین
وز ابر بسی ساخته ام خیمه و چادر.ناصرخسرو. || خیمه. خرگاه. شادروان. سایبان. صاحب آنندراج نویسد: «در ترکی به معنی خیمه و با لفظ زدن مستعمل است ». || سفره و سماط. ( ناظم الاطباء ). || خرقه. ( ناظم الاطباء ). || آبشار. ( ناظم الاطباء ). || بالن . || کفن :
سرانجام با خاک باشیم جفت
دو رخ را به چادر بباید نهفت.فردوسی.همه دشت از ایشان تن بی سر است
زمین بستر و خاکشان چادر است.فردوسی.بر چشمه تختی و مردی بر اوی
بمرده به چادر نهان کرده روی.اسدی.اتحمی ؛ نوعی از چادرهای یمن. اتحمیه ؛ نوعی از چادرهای یمن. تحمه ؛ چادرهایی که بر آن خطوط زرد باشد. ازار؛چادر و شلوار. لفاع ؛ چادر یا گلیم یا گستردنی... جرده ؛ چادر سوده و کهنه. جنینة؛ نوعی از چادر ابریشمی است. جلباب ؛ پیراهن و چادر زنان و معجر یا چادری که زنان لباس خود را بدان از بالا بپوشند. خملة؛ چادر جامه خواب دار و جامه مخمل مانند چادر و جز آن. خمیلة؛ چادر مخمل خواب دار. رداء؛ چادر. مرداة؛ چادر. ریطة؛ چادر یک لخت یا هر جامه نرم و تنک که زنان بر سر اندازند. رائطة؛ چادر یک لخت که زنان بر سر افکنند. سیح ؛ نوعی از چادر. سند؛ نوعی از چادرها. سمط؛ چادر بی آستر که بر دوش اندازند یا چادر از پنبه. شرعبی ؛ نوعی از چادرها. صیدن ؛ چادر درشت بافت. صتیة؛ چادر و جامه ای است یمنی. طیلس ؛ چادر. طیلسان ؛ چادر. طرحة؛ چادر. عصب ؛ نوعی از چادر. عطاف ؛ چادر. عاطف ؛ چادر. معطف ؛ چادر. عبعب ؛ چادر باریک و نازک از پشم شتر. غدفلة؛ چادر فراخ. فوطة؛ چادر نگارین یا چادر خط دار. قرطاس ؛ چادر مصری. تحول الکساء؛ چیزی در چادر نهاد و بر پشت برداشت آن را. کرُ؛ چادر. لوط؛ چادر. معقد؛ نوعی از چادر. ملف ؛ چادر. ملاءة؛ چادر یک لخت. ریطة؛ چادر یک لخت. مریش ؛ چادر منقش. مئزر؛ چادر. مهاصری ؛ چادری است یمنی. نصیف ؛ چادر دو رنگ. تجواز؛ نوعی از چادر منقش. التفاع ؛ چادر درخود پیچیدن. ( منتهی الارب ) :