لغت نامه دهخدا
با سماعی که از حلاوت بود
مرغ را پای دام و دل را دام.فرخی.با سماع چنگ باش از چاشتگه تا آن زمانک
بر فلک پروین پدید آید چو سیمین شفترنگ.عسجدی.بسماعی که بدیع است کنون گوش بنه
به نبیذی که لطیف است کنون دست بیاز.منوچهری.من و نبیذ و بخانه درون سماع ورباب
حسود بر درو بسیارگوی در سکه.منوچهری.پس آن مزدور چنگ برداشت و سماع خوش آغاز نهاد. ( کلیله و دمنه ). و مردگان جاهلان را که بسماع آن زنده شوند. ( کلیله و دمنه ).
بر سماع کوس و بر رقص خروس
خرقه بازی در نهان بنمود صبح.خاقانی.پیش از آن کز پر نشاندن مرغ صبح آید برقص
بر سماع بلبلان عشق جان افشانده اند.خاقانی.کسی کو سماعی نه دلکش کند
صدای خم آواز او خوش کند.نظامی.سوادش دیده را پرنور دارد
سماعش مغز را معمور دارد.نظامی.ز آرزوی سماع و شاهد و می
از همه عاشقان فغان برخاست.عطار.عشرت خوش است و بر طرف جوی خوشتر است
می بر سماع بلبل خوشگوی خوشتر است.سعدی.ترا که دل نبود عاشقی چه دانی چیست
ترا که سمع نباشد سماع ننیوشی.سعدی. || رقص. ( از غیاث ). دست افشاندن و پای کوفتن مجاز است. ( آنندراج ) :
شبی که اول آن شب سماع بود و نشاط
میانه مستی و آخر امید بوس و کنار.فرخی.من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر بپای درآیم بدر برند بدوشم.سعدی.روز صحرا و سماع است و لب جوی و تماشا
در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی.سعدی. || وجد و حالت مشایخ. ( غیاث ). وجد و سرور و پای کوبی و دست افشانی صوفیان منفرداً یا جمعاً با آداب و تشریفاتی خاص. ( فرهنگ فارسی معین ). ( اصطلاح تصوف و عرفان ) آوازی است که حال شنونده را منقلب گرداند و همان صوت بر ترجیع است. در شرح تعرف گوید متقدمان نفس را بسیار قهر کردند و چندان ریاضت دادند که ترسیدند از کار فروماند و برای تقویت نفس چیزی طلب کردند و دو بیتی سماع میکردند البته موافق حال. حافظ گوید :