لغت نامه دهخدا
رضی. [ رَ ضی ی ] ( ع ص ) خشنود. ( غیاث اللغات ) ( یادداشت مؤلف ) ( از متن اللغة ). خشنود. ج ، اَرْضیاء، رُضاة. ( آنندراج )( از منتهی الارب ). مرد خشنود. ( از فرهنگ فارسی معین ). مرد خشنود. ج ، اَرْضیة. ( ناظم الاطباء ). || ضامن. ( متن اللغة ). ضامن. پایندان. ج ، ارضیاء. ( یادداشت مؤلف ). ضامن. چنین است در نسخ و همانطور است در تکمله ولی در نسخ التهذیب «ضامر» آمده است. ( از تاج العروس ، ذیل ماده رضو ). || ضامر. ( اقرب الموارد ) ( از تاج العروس ) . || محب. ( اقرب الموارد ) ( متن اللغة ).
رضی. [ رَ ]( اِخ ) دهی از دهستان بخش رامیان شهرستان گرگان. سکنه آن 8320 تن. آب آن از چشمه سار. محصول عمده آنجا غلات و ارزن. صنایع دستی زنان بافتن پارچه های ابریشمی و کرباس بافی است. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 3 ).
رضی. [ رَ ] ( اِخ ) دهی از دهستان ارشق بخش مرکزی شهرستان خیاو. سکنه آن 752تن. آب آن از چشمه و رود. محصول عمده آنجا غلات و حبوب. راه آن شوسه. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4 ).
رضی. [ رِضا] ( اِخ ) لقب جعفربن مقری بن دبوقاء. ( منتهی الارب ).
رضی. [ رِضا ] ( اِخ ) لقب علی بن موسی بن جعفربن... علی بن ابیطالب. ( منتهی الارب ). رجوع به رضا و علی ( ابن موسی.... ) شود.
رضی. [ رَ ] ( اِخ ) رضی آرتیمانی. میرزا رضی پدر میرزا ابراهیم ادهم ، معاصر شاه عباس اول. آرتیمان از محال تویسرکان است. سرخلیفه عارفان آگاه و مسند معرفت را شاه بود. فروتن و باگذشت بود و اشعار زیر از اوست :
بس که بر سر زدم ز فرقت یار
کارم از دست رفت و دست از کار
آن قدر شور نیست در سر تو
که پریشان شود ازو دستار.
آموخت ما را آن زلف و گردن
زنار بستن ، بت سجده کردن
آن تار گیسو بر گردن او
هرکس که بیند خونش به گردن.
سرم سودا دلم پروا ندارد
صباحم شب شبم فردا ندارد
رضی رفته ست قربان سر تو
ندارد این همه غوغا ندارد.
( از تذکره نصرآبادی ج 2 صص 273 - 274 ).
رجوع به ریاض العارفین صص 80-81 و ریاض الجنة روضه 5 قسم 2 ص 831 و صبح گلشن صص 179 - 180 و قاموس الاعلام ترکی ج 3 و نتایج الافکار ص 265 و 264 و فرهنگ سخنوران شود.
رضی. [ رَ ] ( اِخ ) رضی ابوبکر. یا رضی قدسی. ابن عمربن سالم قسطنطینی قدسی شافعی نحوی ، در قدس بزرگ شد وفنون عربی را از ابن معط و ابن حاجب فراگرفت. و ابن معط داماد او بود. رضی در فقه نیز مهارت بسزا داشت و مرجع استفاده جمعی وافر بود. وی در سال 695 هَ. ق. درگذشت. ابوحیان معروف از شاگردان وی بود و در قصیده مفصلی او را مدح گفته است. ( از ریحانة الادب ج 2 ).