لغت نامه دهخدا
چون کلاژه همه دزدند و رباینده چو خاد
شوم چون بوم بدآغال و چو دمنه محتال.معروفی.عدل آمد و امن آمد و رستند رعیت
از پنجه گرگان رباینده غدار.فرخی.دل تیهو از چنگ طغرل بداغ
رباینده باز از دل میغ ماغ.اسدی.بازی است رباینده زمانه که نیابد
زو خلق رها هیچ نه مولا و نه مولا.ناصرخسرو.رباینده چرخ آنچنانش ربود
که گفتی که تا بود هرگز نبود.نظامی. || چیزی که بیک دیدن بخود کشد و از خود ببرد، چون : حسن رباینده و غمزه رباینده و ناز رباینده. ( آنندراج ).
- حسن رباینده ؛ زیبایی دلربا. حسن که دل رباید :
تا از آن حسن رباینده نظر یافته است
آب آیینه رباینده تر از سیلاب است.صائب ( از آنندراج ).- خواب رباینده ؛ رباینده خواب. خواب ربا. که خواب را برباید:
خواب رباینده دماغ از دماغ
نورستاننده چراغ از چراغ.نظامی.|| دزد و غارتگر. ( ناظم الاطباء ). || مختلس. || جاذب. جاذبة.