لغت نامه دهخدا
درفشی پس پشت سالار روم
نبشته بر او سرخ و پیروزه بوم
همای از بر و خیزرانش قضیب
نبشته بر او بر محب الصلیب.فردوسی.هندوان را آتش رخشنده روید شاخ رمح
زنگیان را شوشه زرین برآید خیزران.فرخی.گویی درخت باغ عدوی تو بوده است
کاندر زمین شکفته شود شاخ خیزران.فرخی.مرغ نهاد آشیان بر سر شاخ چنار
چون سپر خیزران برسر مرد سوار.منوچهری.می زعفران خور ز دست بتی
که گویی قضیبی است از خیزران.منوچهری.همه دشت او نوگل و خیزران
کهی بر سرش بیشه زعفران.اسدی.پر از خیزران بود و پر گاومیش.اسدی.پیچان و نوان نحیف و زردم
گویی بمثل شاخ خیزرانم.مسعودسعد.ز بیم خامه چون خیزران او شب و روز
چو خیزران بود اندر تن عدو ستخوان.ازرقی.ای زرین نعل و آهنین سم
وی سوسن گوش و خیزران دم.انوری ( از شرفنامه منیری ).شاه چون خورشید و در کف جوزهر
با کمند خیزران آمد برزم.خاقانی.در ید بیضای ثعبان از کمند خیزران
خصم را ضیق النفس زان خیزران انگیخته.خاقانی.شد چهره زردش ارغوانی
بالای خمیده خیزرانی.نظامی. || نیزه. || خله چوب که ملاحان بدان کشتی رانند. || دنباله کشتی. ( منتهی الارب ). ج ، خیازر.
- امثال :
مثل خیزران بر خود پیچد.
خیزران. [ خ َ زُ ] ( اِخ ) مادر امام محمدتقی امام شیعیان : و رضا علیه السلام او را [ مادر امام محمدتقی را ] خیزران نام نهاده است. ( تاریخ قم ص 200 ).