لغت نامه دهخدا
گه بولوالجم ولایت خویش
که بوخش و بکیج و ختلانم.ولوالجی.برادران منا زین سپس سیه مکنید
بمدح خواجه ختلان به جشنها خامه.منجیک.سپاهی بدینسان بیامد ز چین
ز صقلاب و ختلان و توران زمین.فردوسی.فروتر که از دشت آموی وزم
همیدون بختلان درآید بهم.فردوسی.ز ختلان واز ترمذ و ویسه گرد
ز هر سو سپاه اندر آورد گرد.فردوسی.کورتهاء آن : طبسین ، قهستان ، هراه ، طالقان ، گوزکانان ، خفشان ، بادغیس ، بوشنج ، طخارستان ، فاریاب ، بلخ ، خلم ، مروالرود، چغانیان ، آشجرد، ختلان ، طالقان... ( تاریخ سیستان ص 26 ). و چون کرده آمد نواحی بلخ و تخارستان و ترمذ و قبادیان و ختلان بمردم آگنده باید کرد که هرکجا خالی یافت و فرصت دید غارت کند و فرو کوبد. ( تاریخ بیهقی چ غنی و فیاض ص 92 ). و اگر رایت عالی قصد هندوستان کند این کارها همه فروماند و باشد که به پیچد و علی تکین ببلخ نزدیک است و مردم تمام دارد که سلجوقیان با وی یکی شده اند و اگر قصد بلخ و تخارستان نکند باشد که سوی ختلان و چغانیان و ترمذ آید و فسادی انگیزد و آب ریختگی باشد. ( تاریخ بیهقی چ غنی و فیاض ص 383 ). و نامها فرمود به تلک تا شغل احمد ینالتکین را که بجد پیشه گرفته است و وی را از لهو برمانیده و قاضی و حشم از قلعت فرود آمده بجد تربیتش گیردچنانکه دل یکبارگی از کار وی فارغ گردد و سوی وزیر احمد عبدالصمد تا چون از شغل ختلان و تخارستان فارغ گردد منتظر باشد فرمان را تا بدرگاه آید آنجا که رایت عالی باشد. ( از بیهقی چ غنی و فیاض ص 432 ).